«شجره طیبه»؛ مدرسهای که از نیمکتهای سبز تا ابدیت نور، درس جاودانگی را آموخت
در روز ویرانی «شجره طیبه»، روح او در پرواز کودکانش زنده شد. شکاف سقف، نه تنها ویرانی را به همراه داشت، بلکه مسیری به سوی ابدیت...
گروه استانها – به گزارش قشم نیوز، «شجره طیبه» نامی است که در گذشته نه تنها بر ساختار خشتهای من، بلکه بر رویاهای کودکی من در میناب نیز تأثیر گذاشته بود. من، دیوارهای نیمهجان این مدرسه، شاهد روزهایی بودم که هر آجرش با خندههای بیدریغ صدها کودک جان میگرفت و حیاط سبز من، نه تنها زمین بازی، بلکه مأمن اولین «اَلف» ها و «ب» های زندگی بود. نیمکتهای سبز من، رازهایی را در خود پنهان کرده بودند که در گوش هم نجوا میشد، خوراکیهایی که زیرشان مخفی میشد و دفترهایی که پر از رنگینکمان خیال بودند.
صبح آن روز شوم، آفتاب همچون همیشه بر رواق کلاسهایم بوسه میزد. نور در غبار دانههای ریز هوا رقصی نورانی داشت و صداها چون سمفونی دلنشینی در فضا میپیچید؛ هیاهوی قدمها، همهمه درس و گاه خندههای ناگهانی که از دل شیطنتها برمیخاست. کودکی با گامهای تند از کنارم گذشت، کیف کوچکش به پشتش میلغزید و در دستش تکهای ویفر آبی که بوی شیرین زندگی میداد، بود. نیمکتی که روزگاری تنها سبز بود، اکنون از جنس انتظار بود؛ انتظاری برای زنگ تفریحی که قرار بود دوباره آغاز پرواز باشد.
من، «شجره طیبه»، در آن لحظات نه تنها یک بنا، بلکه موجودی زنده بودم که در هوای پر از امید بچههایم نفس میکشیدم. اما تقدیر نقشه را تغییر داد. ناگهان، نه آفتاب، بلکه آتش بارید. نه صدای زنگ تفریح، بلکه صدای دهشتناک فروریختن به گوش رسید. آسمان رنگ اندوه به خود گرفت و سقف من که پناهگاه رویاها بود، فروریخت. هیاهوی زندگی در سکوتی مرگبار بلعیده شد. بوی گچ و خاک با بوی تلخ باروت و آهن گداخته در هم آمیخت. نیمکتهای سبز من که دیروز شاهد قصهها بودند، امروز شاهد آخرین نفسها شدند. خوراکیهای زیرشان نه نشانی از شادمانی، بلکه نمادی از معصومیت از دست رفته گشتند.
آن روز، «شجره طیبه» ویران شد، اما روح او در کالبد پرواز کودکانش تجسم یافت. وقتی سقف من شکافت، نه تنها ویرانی، بلکه راهی به سوی ابدیت گشوده شد. دیدم که چگونه دستهای کوچک، نه از جنس خاک، بلکه از جنس نور، گرفته شدند. چگونه بالهایی نادیده بر شانههای معصومشان جوانه زد و آنها را از میان آوارها به سوی آسمانی بردند که همیشه آرزویش را داشتند. آن ویفر آبی و آن دفتر قلبهای قرمز، دیگر نه خوراکی یا مشق، بلکه سند ابدی عشق و ایثار شدند.
اکنون، من «شجره طیبه»، استوار ایستادهام. نه با دیوارهای سالم، بلکه با استخوانبندی شکسته، اما با روحی که هزاران بار قویتر شده است. هر ترک روی تنم داستانی از «فتح» است؛ فتح عشق بر مرگ، فتح نور بر تاریکی. بچههای من نه قربانی، بلکه سربازان بیادعای این فتح بودند. آنها جان دادند تا «شجره طیبه» از یک مدرسه به یک یادمان جاودانه بدل شود. باد که میوزد، هنوز صدای خندههایشان را در من میپیچاند. نفس پاکشان هنوز در هوای این دیار جاری است. من، «شجره طیبه»، دیگر تنها مدرسهای نیستم که درس «الف» و «ب» میداد؛ من مدرسهای هستم که درس «جاودانگی» میدهد. درسی که نشان میدهد چگونه میتوان در دل تلخترین پایان، زیباترین آغاز را یافت و چگونه عشق نامیراست، حتی زمانی که تنها خاطرهای از بالهای سبز خاموش باقی میماند.
بدون نظر! اولین نفر باشید