میناب در کربلا؛ داستان مادری که محمدش را از دل آوار نجات داد
مادر محمد لقمانی، دانشآموز شهید ۱۰ ساله، هنوز صدای او را در یاد دارد. محمد عاشق قرآن بود و به نظر میرسید که خود میدانست به زودی آسمانی خواهد شد. عشق او به قرآن و روحیهاش در دل مادرش باقی مانده...
به گزارش قشم نیوز، خانواده شهید محمد لقمانی در حین سفر به مشهد مقدس، در مسیر خود با مردم قدرشناس گلستان دیدار کردند؛ مردمی که برای همدردی با این خانواده داغدار و شنیدن روایت مظلومیت این دانشآموز شهید گرد هم آمده بودند تا نشان دهند این مصیبت تنها درد یک خانواده نیست، بلکه زخم مشترکی بر دل یک ملت است. در این دیدار، مادر شهید محمد لقمانی از روزهای پایانی زندگی فرزندش و لحظات تلخ پیدا کردن پیکر او از میان آوار مدرسه سخن گفت؛ روایتی که اشک و سکوت را بر چهره حاضران نشاند. محمد تنها ۱۰ سال داشت، اما مادرش میگوید که او از سنش بیشتر میفهمید. آنقدر عاقل و آرام بود که گاهی احساس میکرد میتواند وصیتش را به او بسپارد.
سمیه اقتداری، مادر شهید محمد لقمانی، با بغضی که هنوز تازه است، از پسرش اینگونه روایت میکند: محمد قرآن را بسیار دوست داشت. همیشه یک قرآن قلمی همراهش بود و آن را به مدرسه میبرد تا بچههای دیگر هم از آن استفاده کنند. اگر در کوچه پیدایش نمیکردم، نگران میشدم، اما او همیشه میگفت: «مامان، هر وقت منو ندیدی، بیا مسجد؛ من همیشه اونجام.» مسجد، پناهگاه همیشگی محمد بود؛ حتی بازیهای کودکانهاش نیز در حیاط مسجد میگذشت. چند روز قبل از حادثه، مادر تصمیم داشت برای عید به کربلا برود. دختر کوچکترش مخالفت میکرد، اما محمد نظر دیگری داشت. تمام خوراکیهایی را که مادر برای او آماده کرده بود، آورد و گذاشت جلویش: «مامان، اینا رو برای راه کربلا بردار، توی مسیر میخوری.» مادر میگوید چند روز قبل از حادثه، دلش آشوب عجیبی داشت و حس میکرد که اتفاقی در راه است. او از مرگ، آخرت، بهشت و جهنم زیاد با بچههایش صحبت میکرد و محمد با اشتیاق به او گوش میداد. شب قبل از حادثه، محمد از مادر خواست که ترجمه فارسی قرآن را برایشان بخواند؛ مثل قصه شب. مادر میگوید: «محمد و خواهرش ریحانه رفتند روی تختشان دراز کشیدند. سوره الرحمن را برایشان میخواندم و از بهشت میگفتم. محمد یکدفعه پرسید: «مامان، یعنی اگر ما بمیریم، آن دنیا دلتنگ شما و بابا نمیشویم؟» گفتم: «نه، خدا همه دلتنگیها را از دل بهشتیها برمیدارد.»
صبح شنبه، ساعت ۱۱، تلفن زنگ زد. خانم راحله رنجبر، معلم محمد بود؛ همان معلمی که خودش نیز شهید شد. او گفت: «بیاین مدرسه تعطیله و محمد را ببرید.» راه خانه تا مدرسه تنها چند دقیقه بود. دختر کوچکش را نیز همراه خود برد. هنوز به مدرسه نرسیده بود که صدای انفجار، همه دنیا را بر سرش خراب کرد. برگشت و نگاه کرد. دید موشک به مدرسه محمد برخورد کرده است… دقیقاً همان جایی که کلاس محمد بود. در آن لحظه فقط یک جمله فریاد زد: «آقا امام زمان، محمدم را تقدیمت کردم.» وقتی به مدرسه رسید، دیگر چیزی شبیه مدرسه نبود. گرد و غبار، دود، دیوارهای فروریخته، ستونهای شکسته و مادرانی که هر کدام گوشهای بر زمین افتاده بودند. قسمت چپ مدرسه کاملاً ویران شده بود… کلاس محمد دیگر وجود نداشت. فقط دو ستون باقی مانده بود و سقفی که کج روی آوار افتاده بود. مادر محمد در آن جهنم به دنبال پسرش میگشت. کنار ماشینی سوخته، تکههایی از بدن یک دانشآموز را دید. دستی که آنقدر سوخته بود که شبیه عروسک شده بود. ابتدا فکر کرد عروسک است… اما بعد فهمید که دست یک بچه است…
مادر میگوید خدا در آن لحظه قدرت عجیبی به او داده بود؛ نه فریاد زد، نه ناشکری کرد. فقط منتظر بود تا محمد را از زیر آوار بیرون بیاورند، اما تا غروب هیچ خبری نشد. فردای آن روز، در میان کیفها و کفشهای سوخته، کیف محمد را پیدا کرد؛ نیمسوخته، با تکهای از شلوارش و بخشی از استخوان پایش که به آن چسبیده بود. در همانجا فهمید که محمد دیگر پا ندارد. چهار روز تمام، راه خانه تا سردخانه را رفت و برگشت. روز چهارم، بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز برای امام زمان(عج) خواند و تنها یک چیز خواست: و آن هم پیدا شدن محمد بود. آن روز، خودش پسرش را پیدا کرد. نه از صورت چیزی مانده بود، نه از پاها، نه حتی از سر. فقط یک دست سالم مانده بود؛ دستی که ناخنهایش را خود مادر کوتاه کرده بود. از روی همان دست او را شناختم…
سکوت میکند. سپس آرام میگوید: «آن شبی که زیارت عاشورا میخواندم و به حضرت زینب فکر میکردم، نمیتوانستم درکش کنم… اما صبحش، وسط آن مدرسه، میان آن آوار، فهمیدم کربلا یعنی چه… با خودم گفتم من میخواستم بروم کربلا؛ کربلا اینجاست…» محمد همیشه میگفت که دوست دارد معروف شود. میخواست چیزی اختراع کند. میخواست قرآنش یادگار بماند. حالا نامش باقی مانده است؛ نه تنها در قاب عکس خانه، بلکه در حافظه شهری که هنوز بوی دود مدرسه را فراموش نکرده است. و مادر، هنوز هر بار قرآن را باز میکند، گویی صدای محمد را میشنود که میگوید: «مامان… از قرآن من بخوان.» روایت مادر شهید محمد لقمانی تنها قصه داغ یک خانواده نیست؛ بلکه روایت مظلومیت نسلی است که بیگناه پر کشید و با خون خود، حقیقت دشمنان انسانیت را نمایان کرد. محمد رفت، اما صدای قرآن خواندنش، رد پای قدمهایش در مسجد و آرزوهای کودکانهاش برای عاقبتبخیری، در دل مادر و حافظه این سرزمین ماندگار شد. شاید کربلا تنها یک جغرافیا نباشد؛ گاهی درست همینجاست، میان آوار یک مدرسه، در دستان مادری که فرزندش را از روی ناخنهایش شناسایی میکند.
بدون نظر! اولین نفر باشید