«ماکان نصیری»؛ جستجوی ردپای پنهان مدرسه شجره طیبه
ماکان به نماد انتظار تبدیل شده است؛ مادری با چشمانی اشکبار که بر زمین سوخته مدرسه خم میشود. او در میان غبار خاطرات، به دنبال نشانهای از عزیز گمشدهاش...
به گزارش قشم نیوز، در کوچههای میناب، با وجود ترکیب بوی نم خاک و عطر تلخ نخلها، داستان «ماکان» همچنان زنده است، نه به معنای حیات، بلکه به معنای انتظار. دهم رمضان، روزی که تقویم، سالروز هفت سالگیاش را نشان میدهد، اما آسمان جنوب بر سر مدرسه شجره طیبه، در غم و اندوه غرق شده است. انفجار بمبها، آرامش صبح را به نعره مرگ تبدیل کرد و ۱۶۸ کودک معصوم، در آشیانهای پر از عشق، سوختند و پرواز کردند. اما از میان این پرپر شدنها، تنها یک نام در میان اعداد مفقودان حک شده است: «ماکان نصیری». گویی زمین او را در آغوش خود گرفته و آسمان از بازپسگیریاش ناتوان مانده است. «جاویدالاثر»؛ واژهای که نه تنها بار سنگینی از اندوه را بر دوش خانوادهاش میگذارد، بلکه تمام پرسشهای بیپاسخ را نیز به همراه دارد. خانوادهای که نزدیک به ۵۰ روز است، در انتظار خبری، روز و شب را سپری میکنند. مادری که هنوز گوش جان سپرده به زمزمههای باد، شاید خبری از نورس خاموشش بشنود. «شاید از ترس، فرار کرده باشد». این امید لرزان، همان رشته نازکی است که صبر مادر را به هم گره زده است؛ ریسمانی که اگر پاره شود، بغض فروخورده جنوب، در سینهاش فریاد خواهد شد.
«توی حیاط بودند… آن ساعت ورزش داشتند». این کلمات همچون خنجری، قلب مادر را میشکافد. اگر آن روز، در حیاط مدرسه، در همان ساعت شوم ویرانی، نبودند، چه؟ هزاران «اگر» مانند موج گردباد، ذهن او را در بر گرفتهاند. اما معلمها… آن شاهدان حادثه، خود قربانی همان خاکستر شدند، ۱۶۸ نشان سوخته، اما تنها یک گمشده. ماکان نصیری، گویی انتخاب شده بود تا نماد انتظار باشد. نماد مادری که روزها، هفتهها و ماههاست، با چشمانی اشکبار، بر زمین سوخته مدرسه خم میشود و در میان غبار خاطرات، به دنبال کوچکترین نشانی از عزیز گمشدهاش میگردد. این زمزمه مادرانه، فریاد عشق است؛ عشقی که از ترس ویرانی نهراسید و در میان آوار، به دنبال جرقهای از نور امید گشت.
اما خاک، خاموش است. دریا، بیصدا و مادر، هنوز در افق نامعلوم آینده، به دنبال ماکان میگردد. منتظر صدایی، نشانی، یا شاید … خود او. «منتظرم خودش بیاید». این جمله، چکیده تمام امید و ناامیدی اوست؛ اعترافی تلخ به عشقی که مرزهای مرگ و زندگی را در هم نوردیده است. ماکان، شاید در آن روز تولدش، در میان ورزش صبحگاهی، در حیاط مدرسه، یا در لابهلای آن همه آوار، گم شده باشد، اما برای مادرش، او هنوز زنده است. این، روایتی است از مادری که با نخ نازک انتظار، ریسمان عشق را در دل خاک گلی جنوب گره زده است.
بدون نظر! اولین نفر باشید